خیلی نامردی …

چه شد که دستم از دستانت جدا شد؟؟
چیزهایی یادم می آید..
انگشت اول که رها شد
گمان کردم:
اتفاقی بود
انگشت دوم و سوم که رها شد
گذاشتم به حساب لیزی دستانمان:
که عرق کرده بودند
انگشت چهارم که رها شد
فهمیدم که داری میروی،
انگشت پنجم را محکمتر گرفتم
ندانستم که ماهی را
هر چه سفت تر بگیری
زودتر می جهد..
زبان قاصر است
از توصیف اینهمه زشتی ِ تو و
اینهمه تنهایی من
کف دستم
هنوز زخم است
از فشار ناخن هایم به آن
که در نروی
خیلی نامردی …

۲ نفر این دوست را می پسندند.
این مطلب را به اشتراک بگذارید:
balatarin cloob viwio Donbaleh Twitter Facebook Google Buzz Google Bookmarks Digg yahoo Technorati delicious
اردلان فرزین پنجشنبه اردیبهشت ۱۵, ۱۳۹۰ ۱۱ نظر
درج ديدگاه
خروجی مطالب
خروجی نظرها

دریافت اخبار با ایمیل:
براي عضويت در خبرنامه و دريافت اخرين اخبار ايميل خود را وارد كنيد...

Ardalan Farzin