سلام مسافر من، خانه ات تاریک است، دیگر چراغی روشن نیست، رفته ایی شاید،..
تصویر تبسمهایت را در خاطر دارم، حال که نیستی، من هر شب تورا به حقیقت شعرهایم میکشانم،
میخوانی آیا؟..
میدانی آیا؟..
که من آن همه، آن همه احساس را فراموش کردم و فراموش کار گشته ام..
دیگر جز خدا حافظی و تکان دستهای تو چیزی در ذهنم نقش نمیبندد،
باید کدامین نگاه را باور کرد؟..
که در انتهای آن مرگ آرزوها نباشد..
سلامای رویای تازه،
سلام و این آغازی دیگر است،
من آغاز میکنم حتی اگر باز دل ببازه.
درج ديدگاهچه سریع ۴۰ روز گذشت …
خروجی مطالب
خروجی نظرها