Archive for the Category »گذری بر صدای شبانه «
کاش که هیچوت با هم آشنا نمی شدیم
این عشق بی پایان رو هیچ وقت زندگی نمی کردیم
پشیمون نیستم اما خیلی غمگین و پریشونم
اولین روزی که تو رو دیدم هیچ وقت فراموش نمی کنم
اون خنده های معنا دار و صورت شیرینت رو
اون خنده هایی که وجودمو به آتیش میکشید رو همش به خاطر می یارم همش
روزای اول فکر می کردم فقط از تو خوشم اومده
اما چه می دونستم که عشقت تموم مغز و رگ و خون منو خواهد گرفت و منو اسیر تو خواهد کرد
فکر این که این با هم بودن یک روز به پایان خواهد رسید منو خیلی می ترسونه عشقم
عقلم میگه که یک عشقی با این همه احساس رو زندگی کردن بزرگترین خوشبختی هستش
اما اگه سر راهت موانعی نباشه
از دست من عصبانی نشو عشق من چیکار میتونستم کنم
هر دومـون با وجود این که می دونستیم این عشق سر انجامی نداره باز هم زندگیش کردیم
عشقمون جلوی منطقمون رو گرفت
تو گرداب این احساسات زیبا اسیر شدیم
کاش که هیچ وقت با هم آشنا نمی شدیم
این عشق بی پایان رو هیچ وقت زندگی نمی کردیم
وقتی غروب خورشید رو تماشا میکنم احساس می کنم کم کم داریم به آخرش می رسیم
خراب میشم
واقعا تموم شدن این روزای زیبا رو اصلا نمی خوام
اما وقتی موانع سر راهمون رو به خاطر میارم
نفسم بند میاد قلبم انگار می خواد از حرکت بایسته
یک لحظه فکر می کنم زندگیم داره به پایان می رسه
جفتمون خوشبختی رو برای اولین بار با هم پیدا کردم
و حالا داریم برای همیشه از دست میدیمش یکدونم
این چه غم و درد بزرگی اوف خدای من
اما تو می تونی فکر کنی که هیچ وقت این عشق رو زندگی نکردی
و یا دوباره شروعش کنی میدونم خیلی سخته
اما من چی درونم طوفانیی
به خدا به خاطر این سرنوشت اعتراض می کنم
فکر می کنم جداییمون از با هم بودنمون خیلی دردسر بیشتری داره برامون
میدونم تو هم مثل من تو همون فرکانس همون احساسات رو زندگی می کنی
اما هر چی باشه باید یک بار هم شده منطقمون رو جلوی احساسا تمون باید قرار بدیم
و درک کنیم که داریم به پایان میرسیم باید از این رویا بیدار شیم
چون که ما دو تا عاشق با کلی مانع هستیم
تا آخر عمرمون با هم نمی تونیم باشیم یکدونم
سرنوشت ما اینجوری نوشته شده
کاش که هیچوت با هم آشنا نمی شدیم
این عشق بی پایان رو هیچ وقت زندگی نمی کردیم
خداحافظ عزیزم خداحافظ عشقم خداحافظ امیدهاییی که دیگه هیچ وقت
تجربه نخواهم کردشون خداحافظ.
(این عشق بی پایانت رو تو قلبم دفن میکنم و با چشمون گریون باهات خداحافظی می کنم
من خوشبخت نشدم انشاالله تو میشی اون زندگی رو که دلت می خواست با کس دیگه ای پیدا می کنی
صورتم رو ببوس و بذار مثل خواهر و برادر از هم جدا شیم وگذشته ی به این بزرگی رو انگار که هیچ وقت نداشتیم فرض کنیم
وقتی شب عروسیت تورت رو صورتت گیر کرد یک کم من رو به خاطر بیار اما عشقی که به تو داشتم رو برای هیچ کس تعریف نکن)
یادی از نوشته های پیشین صدای شبانه
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لحجه ی گل های نیروفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج نمناک دلم گفتی دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی!
و من…
ومن تنها برای دیدن زیبایی آنچه تو در سر داشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی، نمی دانم کجا، تا کی، برای چه …
ولی رفتی…
و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارد!
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت!
و بعد از رفتنت …!
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت: تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم!
و من…
و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید
و من در اوج پائیزی ترین ویرانه ی یک دل
میان غصه ای جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا …
نمی دانم چرا! شاید به رسم عادت پروانگی من باز برای شادی و خوشبختی باغ آرزوهایت دعا کردم …
یادی از نوشته های پیشین صدای شبانه