Archive for » فوریه, 2010 «

یکی یه روز بهم گفت: «می‌خوام باهات دوست باشم؛
 آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام». بهش لبخند زدم
و گفتم: «آره می‌دونم. فکر خوبیه.من هم خیلی تنهام».

 یه روز دیگه بهم گفت: «می‌خوام تا ابد
باهات بمونم؛ آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام».
بهش لبخند زدم و گفتم: «آره می‌دونم. فکر خوبیه.من هم خیلی تنهام».

یه روز دیگه گفت: «می‌خوام برم یه
جای دور، جایی که هیچ مزاحمی نباشه. بعد که همه
چیز روبراه شد تو هم بیا. آخه می‌دونی؟ من اینجا
خیلی تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره می‌دونم. فکر خوبیه. من هم خیلی تنهام».

یه روز  تو نامه‌ش نوشت: «من اینجا یه دوست پیدا کردم. آخه می‌دونی؟
 من اینجا خیلی تنهام». براش یه لبخند کشیدم و
زیرش نوشتم: «آره می‌دونم. فکر خوبیه.من هم خیلی تنهام».

یه روز یه نامه نوشت و توش نوشت: «من
قراره اینجا با این دوستم تا ابد زندگی کنم. آخه
می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام». براش یه لبخند
کشیدم و زیرش نوشتم: «آره می‌دونم. فکر خوبیه. من هم خیلی تنهام».

حالا دیگه اون تنها نیست و من از این بابت خیلی
 خوشحالم و چیزی که بیشتر خوشحالم می کنه اینه که
نمی دونه من هنوز هم خیلی تنهام

آدم ممکنه رو بعضی چیزا یا کسا حساب خاصی باز کنه اما بعد از یه مدت می فهمه اون چیزی که فکر می کرده با واقعیت زمین تا آسمان فرق داره اینجور مواقع یه نوع حس شکست یا …..( نمیدونم چی, اسمشو یادم رفته)به آدم دست می ده یا اینکه بخوای یه کاری رو شروع کنی اما برای انجامش رو کمک کسی حساب کرده باشی اونوقت اون واسه شروع کار کلی راه و چاه نشونت بده و یه سری حرفای امیدوارکننده , وبگه که رو من می تونی حساب کنی اما بعد از یه مدت که از شروعش می گذره می بینی یهو جا می زنه , رفیق نیمه راه می شه و میزاره می ره اون موقع خودت می مونی و یک کاره شروع شده که هیچ تجربه ای واسه ادامش نداری و فقط چون رو کمک اون حساب کردی تا حالا هم ادامش دادی. دیگه هم نمی تونی پا پس بکشی. اونوقت مثل یه فردی می مونی که تو مرداب گیر کرده نه توان بیرون اومدن ازش رو داری و نه طاقت غرق شدن …………

تا حالا تو این موقعیت گیر کردید؟
ولی از من به شما نصیحت تا از خودتون مطمین نیستید, صرف پشتوانه کمک دیگری  کاری رو شروع نکنید.