Archive for » مارس, 2010 «

آن شبی که برایم پر از درد و دلتنگی بود به خاطر می آورم…
شبی که خستگی زندگی را از تمام وجودم احساس کردم٬ یک شب پر از درد و دلتنگی…
شبی که در آغاز با بغض غریبی آغاز شد اما تمام غم و غصه های دلم٬ بغضم را شکستند و چشمانم را وادار به اشک ریختن کردند…
اشکهایی که تمامی نداشتند…
یک شب مهتابی٬ در حالی که مهتاب نظاره گر چشمهای خیسم بود…
هر لحظه که خاطره های با هم بودنمان در خاطرم تکرار می شد دلم به درد می آمد…
هر قطره از اشکهایم به یاد هر کدام از خاطره های شیرین با هم بودنمان بود …
یک شب تلخ بلند با یک عالمه دلتنگی٬ سهم چشمهای بی گناهم بود…
دیگر هیچ امیدی به آن نداشتم که سحرگاه را ببینم٬ دیگر دنیا را تیره و تار میدیدم…
و ای کاش تو در آن شب در کنارم بودی که ببینی من چقدر تو را دوست میدارم تا بدانی که بدون تو هر شبم برایم همان شب سیاه تنهایی قلبم هست…

غم نیست که کوه بر سرش ریخته است
دریاست که در چشم ترش ریخته است
این مرد بلا کشیده از اول عمر
هر خشت نهاده آ خرش ریخته است

غم نیست که کوه بر سرش ریخته است
دریاست که در چشم ترش ریخته است
این مرد بلا کشیده از اول عمر
هر خشت نهاده آ خرش ریخته است

خوب روز اولم گذشت. هیچ خبری نشد. امرو دوم فروردینه. فردا هم سوم. امروز بریم یه دور بیرون بزنیم با خانواده و برگردیم. آخه هیچ کس رو تو این شهر لعنتی نداریم. ۴ فروردینم عازم بشیم بریم مشهد. ببینیم جه خبر میشه اونجا. تا ۱۰ فروردین فکر کنم اونجا باشیم.

یاس یادته هروقت می خواستم برم مشهد تو بدت میومد؟ دوست نداشتی. آخه کمتر باهات میموندم. ازت دور میشدم. ولی الآن خیلی وقته ازت دورم. خودم اصلاً دوست ندارم برم. دوست دارم این روزهای تعطیلی سریع تر بگذره. مثل اینکه امسالم سال خوبی نیست ….