Archive for » ژوئن, 2010 «
خدایا احساس می کنم زود عادت می کنم و گاهی به اشتباه اسم آن را دوست داشتن می گذارم.
خدایا می دانم تمام لحظه هایم با توست، می دانم تنها تویی که مرا فراموش نمی کنی ومی دانم که اگر بارها فراموشت کنم، ناراحتت کنم و برنجانمت، باز می گویی برگرد.
خدایا تو بگو چه کنم. تو نشانم بده راهی که بهترین است.
خدایا می دانم تو همیشه با منی، ولی تنهایم مگذار. یا شاید بهتر باشد بگویم: نگذار تنهایت بگذارم.
خداوندا من از تنهایی و برگ ریزان پاییز، من از سردی سرمای زمستان، من از تنهایی و دنیای بی تو می ترسم…
خداوندا من از دوستان بی مقدار، من از همرهان بی احساس، من از نارفیقی های این دنیا می ترسم.
خداوندا من از احساس بیهوده بودن، من از چون حباب آب بودن، من از ماندن چون مرداب می ترسم…
خداوندا من ازمرگ محبت، من از اعدام احساس به دست آشنایان و دوستان دور یا نزدیک می ترسم…
خداوندا من از ماندن، رفتن و حتی از خود نیز می ترسم …
خدای خوبم، بهترینم، پناهم ده.
خبر به دورترین نقطهی جهان برسد
نخواست او به منِ خسته بیگمان برسد
شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد؟
چه میکنی اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد …
رها کنی، برود، از دلت جدا باشد
به آنکه دوستترش داشته … به آن برسد
رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطهی جهان برسد
گلایهای نکنی بغض خویش را بخوری
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که … نه! نفرین نمیکنم
نکند به او که عاشق او بودهام زیان برسد
خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد