Archive for » جولای 4th, 2010«
همیشه منتظر میموندم تا امتحانام تموم شه و بیشتر با یاس باشیم. ولی امسال دوست داشتم اصلاً امتحانام تموم نشه تا بیشتر فکرم درگیر شه و یاد یاس نیوفتم.
پارسال هم فرصت نشد زیاد با یاس باشم. بین امتحانام اون اتفاق لعنتی افتادو منو راهی بیمارستان کرد و بعدشم درسرد شدن از دوستی که همه چیزم واسش کم بود.
امروزم بدتر از همیشه باز دوباره تو خونه تنها شدم. سر زدم به وبلاگش دیدم خوبه که این دفعه نظراتم و پاک نکرده ولی یه دونشونمی دونم چرا اسممو عوض کرده. اون رفته از اسمی استفاده کرده که رازی بود بین من و خود …@…
یادش بخیر. چه دورانی بود. اولا به خاطر اینکه کسی نفهمه شمارشو با این اسم ذخیره کرده بودم تا بعد از چند ماهی که عادی شد و خانواده با خبر شدن منم اون با اسم خودش عوض کردم.
خانوادم از همه چی خبر داشتن. ولی مامانم هی میگفت اردلان به خاطر مسائلی که خودت می دونی زیاد دوستیتو جدی نکن. منم می گفتم یه دوستیه سادس. ربطی به عشق و عاشقی نداره. ولی بازم زیاد بهم گیر نمی داد. بابامم که از همه چیز تقریبا از روز اول خبر داشت.
ای کاش همون اول مامانم بهم بیشتر گیر میداد و نمی زاشت دوستیمون این همه جلو بره که الآن این همه زجر نکشم. البته کسی از زجر من خبر نداره. چون اصلا نشون نمی دم. ولی یاس اینو بدون همش خبرتو می گیرن.
چند روزیه که یاس دلش گرفته. هوای امام رضا رو کرده.یاد اون روزایی میفتم که میرفتم مشهد.یاس خوشش نمیومد. چون وقتی من می رفتم اونجا کمتر با یاس بودم اونم ازم ناراحت میشد. ولی چه کار کنم. کل زندگی من اونجاست. اینجا هیشکی رو نداریم.
فقط الآن انقدر دلم واسش تنگ شده، تنهام شدم مخمم داره از فکر کردن می ترکه. صبح که پاشدم می خواستم بهش زنگ بزنم شاید گوشی رو برداره صداشو بشنوم. البته می دونم که بر نمی داشت ولی شاید شماره اتاقمو پاک کرده باشه و ور می داشت.
ای خداااااااااااااااااااا، تو خدت می دونی که دوسش دارم. چرا اینجوری شد و ازم دور شد، متنفر شد!
ای خدا به خودت میگم. یاس رو بهم برگردون.
ببخشید اینقدر درهم برهم نوشتم. کاغذی دورو بر دستم نبود. فقز می خواستم خودمو خالی کنم اومدم اینجا نوشتم … اگه کسی اینو خوند و فکر کرد دیونه ام، باید بگم