Archive for » جولای 16th, 2010«

بی تو یک لحظه ام مباد
وقتی به این جمله فکر می کنم احساسی وصف ناپذیر، احساسی شگرف و عاشقانه تمام وجودم را فرا می گیرد
احساسی که زبانم از بیان آن عاجز است و دستم از نوشتن آن کوتاه و حقیر
به راستی این عشق چیست؟
به راستی جدایی پایان عاطفه هاست؟
به راستی عشق تکرار شدنی نیست!
به راستی عشق فراموش شدنی نیست!
پس سهم این دستهایی که روزی دستهای تو را تجربه کرده
لبهایی که روزی طعم عشق تو را چشیده
آغوشی که امنیت و آرامش آغوش تو را تجربه کرده
چشم هایی که به چشم های تو افتادو جز تو کسی را ندید
احساسی که به پای تو نشست و به خاک افتاد
قلبی که با نگاه تو به زندگی و تکرار رسید و دلخوش بود و دلبست!
بی تو
ای عشق، بی تو یک لحظه ام مباد!
بی تو چشمهایم بارانی است
صدایم، صدای زندگی نیست!
بی تو دستهایم خالیست
باید باور کنم
باید بپذیرم که دیگر دستهای تو نیست
باید باور کنم، بپذیرم که به جای دستهای تو خاک قبر سهم دستهای من می شود
خسته شدم
وای از این طاقت
آهای زیباترین ملکه ی خدا من تشنه ی رفتنم
چشمهایم خسته شده اندو نا امید
چرا که او نمی آید
بیا
بیا که من تماماً تشنه ی رفتنم
ای عشق
بی تو یک لحظه ام مباد!

پ.ن : ب.ک، ز، آ.ک، یاس