میخواستم از خودم بنویسم شرمم آمد … اما
در یک روز پائیزی آمدم….گرچه از ازل بوده ام و تا ابد هم خواهم بود.اما در روز بیست و یکم آذر سال ۱۳۶۶ محبوس این تن شدم.به قول حافظ : من ملک بودم و فردوس برین جایم بود/آدم آورد به این دیر خراب آبادم . دوستی به من گفت : مرد مرداد یعنی خدای احساس… در جوابش گفتم : شاید.
اهل گرگانم …
پدر و مادری بسیار مهربان و کمی احساسی تر از من.
کودک که بودم تنها و نشسته بازی میکردم… و گاهی هم خوابیده.از اینکه زیاد خیال پرداز بودم کمی شرم داشتم. دوران کودکی که رفت آنقدر از رفتنش غصه خوردم که پیر شدم و جوانی را ندیدم.خام بدم پخته شدن را ندیدم و سوختم.شاید هم سوخته به دنیا آمدم.
تحصیل را لنگ لنگان ادامه میدهم.سال اول دوره کارشناسی مهندسی تکنولوژی نرم افزارم.
شعر حافظ را هیچ وقت به طور کامل نفهمیدم اما درد دل هایش را چرا.ولی درد مولانا به رغم مستقیم تر بودن شعرش کمی سربسته تر است.مولانا راحت تر حرفش را میزند اما حرفش سخت برای ما تفسیر میشود.
در دوران بیست ساله زندگی ام از بسیاری متاثر شدم…چه خوب و چه بد.اما تاثیری که دوستانم بر من گذاشتند را هرگز نمیشود کمرنگ دید.سنگ صبور و ناجی درد دلم.با احساس و با اراده.نیک سرشت و درونگرا .از همه متشکر و ممنونم یا به قولی … از تو ممنونم/که نشانم دادی/ میشود عاشق بود / میشود هر نفس از عشق سرود… . کسانی هم بودند که مجال نوشتن نامشان را نداشتم. از همه شان عذر خواهم.
با آرزوی بهروزی و عشق برای بازدیدکنندگان این بلاگ
عاشق باشید… یا حداقل صادق
اردلان فرزین (من و خاطراتم – به یاد روزهایی که گذشت) ۲۶ اسفند ۱۳۸۸