ردپای ذهن کودکی در دنیای واژه هایش من بودم و تنهایی روزها و شبهای بارانی… دست در دست مهتاب می نهادم و تا صبح با ستارگان با اشک های چشمانم جشن می گرفتم! تو امدی و حلول کردی در روحم و من شدم تمام شادی.. حال با من باش تا برایت بسرایم هر روز , تا رهايي يابم از روزمرگي ……تا سپیده دم در رو