Tag-Archive for » فریاد یک ققنوس «

به نام او

روزی در خیالم پر کشیدم به سوی تو تا در نبودنت، بودن را یاد آورم
چه زیبا شد آن روز که عاشقم بودی عاشقت بودم
و من با تو فهمیدم
چه خوب بود عاشقی اگر فاصله ها کم بود
گذشت خاطرهها، روزها سپری شد،
و  من
در حسرت بودنت تا شاید از هیاهوی امروزی بیایی و دستم را گرم کنی،
اما نشد، نشد…
گله دارم از تو، روزگار،
گله از همه ی بود و نبودها
در کجای قصه ی تو حجم کوچک خاطرههای من سنگینی میکرد؟
در کجای خاطر تو حس من احساس غریبی میکرد؟
نمیدانم و نگفتی روزگار
از من نگفتی و نمی دانم چه شد
که من در پس این سالهای بی قرار ماندم،
خاطراتم را هزاران بار گشتم
و ندیدم فرصتی برای تکرار روزگار
حالا که تو راهی نشدی، فرصتی بده تا  دوباره عاشق شوم
تا دوباره
پر بکشم به فراز بودن
تا دوباره حس داشتن در من زنده شود
روزگار گله دارم ازت، چه بد کردی روزگار،
چه کردی که سالهاست قامتم ایستادگی را فراموش کرده و پیر شدم،
راستی روزگار آسمانت چه رنگی شده؟
روزگار دلم گرفته از همه ی خاطره-ها،
از حسی که نمیدانم، در من بودیا در او بودم
روزگار
ـ خاطراتم را بگذار و بگذر
که از من هم دلیل عاشقیم گذشت،
وقتی نیست، نیستم و وقتی که رفت، رفتم،
باشد چند خطی که آروم زمزمه میکنم تا بشنوی روزگار
زمزمه ی دلتنگیهایم
با تو بودن قصه ی فرهاد نیست
یشه بر کوه زدن کار عشاق نیست
تکیه بر هر کس زدم صد خار بر قلبم نشاند
جایی برای زخمهای تو باز نیست
هزار رنگ زدن بر دل پاکم
شرمنده ی تو شدم که جای خالی باز نیست
صد سنگ بر دل رنجورم و وای
دل خُرد شده است جایی برای سنگ تو باز نیست
من ماندم و قلم و هق هق تنهایی من
این قلم از آن تو بشکن که جای ماندن باز نیست
من ماندم و این حس غریب
بشکن و ماندن تو جایز نیست
صد دل اگر داشتم بر نگاه تورفت
بی دل ماندم برگشت تو جایز نیست
(  بی دل ماندم و برگشت تو جایز نیست )

گذری بر نوشته های دکتر امینی از وبلاگ فریاد یک ققنوس