Tag-Archive for » یکی به این غریبه بگوید «
دارم در احساسی گنگ و مبهم زاده می شوم… نمی دانم چیست ، فقط هوای آن سوی پنجره را دارم… من هی این واژه ها را از اول به آخر و از آخر به اول می خوانم. من هی این سطرها را از سر به ته و ته به سر دوره می کنم. هی می خوانم و هر چه بیشتر می خوانم کمتر می فهمم…
یکی بگوید من هی چرخیده ام در این چرخی که از چرخش باز نمی ماند و حالا خسته ام.چرا؟
سرم گیج می رود. که من هی راه رفته ام در کوچه هایی که ابتدا و انتها نداشته اند و حالا از پا مانده ام. پاهایم تاول زده اند. که من هی دستم را دراز کرده ام به سوی دستی که نمی خواسته یاریم بدهد و حالا دلزده ام.دستم خواب رفته است…
این اشکها که از چشمانم می ریزد از درد نیست. از خیره شدن مدام به سوی آن نوری ست که شب دیگری را روشن می کند. من با چشمان باز خیره شده ام به سوی آن منبع نور و هی چرخیده ام در کوچه ها و دستم را دراز کرده ام تا مگر نور را لمس کنم..
یکی به این غریبه بگوید من با سر منگ و پاهای زخمی و دستان سنگین و چشمان خیس می گویم ننویس.
برای من به زبانی که نمی دانم و با واژه هایی که نمی شناسم و خطی که نمی خوانم ننویسد.
من از بیداری خسته ام.
هر چه بیشتر بنویسد و من بیشتر بخوانم, خواب از من دورتر می شود.
یکی بگوید برای من ننویسد.
دلم می خواهد خواب را جار بزنم.
دلم می خواهد در کوچه های بی انتها با دستهای گشوده و چشمان باز بچرخم و خواب را جار بزنم.
یکی به این غریبه بگوید من آشنایش نیستم.
بگذارد من بخوابم.
حال خواب می بینم . خواب کودکی، خواب درخت سیب، طعم غلیظ قند،بوی یاس و میخک، بوی کاه گل، بوی زمین باران خوده، بوی شب بو و رویاهایم …
دلم می خواهد دیگر سپیده ای برای بیدار شدن نباشد ، من هزاران سال خواب نادیده دارم.
دیگر از این همه نوشتۀ لاجَرم خسته ام . درست است که تنهایی تمام این مدت کنارم بوده و لالایی باغ و نسیم خوانده است ، اما ….
من دیگر میلی به آشنایی اش ندارم ، تنها ..دیداریست… که می تواند باز زنده ام کند .
حال بُرو ای تنهایی ، بُرو ای مرگ، ای بیم ساده آشنایی، دستانت را نمی خواهم ،دستان تو از ابتزال شکننده تر است.
من به دنبال آشنایی هستم که بتوان سر خم کرد بر شانه هایش برای گریستن و خالی کردن و تکیه زدن.
آری … به من نشانی آن شانه ها بده، سخت نیازمندشانم.
می خواهم با کسی باشم که به هنگام، تنها مونس جان باشد و مسر اسرار .
می خواهم با کسی باشم که به هنگام با او بودن خودِ خودِ خودم باشم. نه نقابی و نه نگاهی آرایش شده .
می خواهم برای خودم باشم، نه برای کسی. به آن گونه زندگی کنم که می پسندم، نه آن گونه که می پسندند.
از این همه عادت لاجَرم خسته ام، بگو رهایم کنند، از امروز گونه ای دیگر خواهم بود، به آن گونه که می خواستم باشم.
و حال ای تنهایی :
گوش کن!
من و تو شریک بودیم.
در درد.
تو آفریدی.
من تاب آوردم.
گوش کن!
حالا بی حسابیم.
دیگر ملالی نیست جز دل تنگی همیشه گی که همه جا و همه زمان با ماست، شاید در تقدیرمان قلم خورده است!.