قشنگ مهربونم سلام
منم دوباره
خواستم بگم که این دل بی تو آروم نداره
زار میزنه همه شب هی میگیره بهونه
بی تو بودن چه تلخه لعنت به این زمونه
چه عاشقانه بودیم حالا شدیم غریبه
چی خواستیمو چه ها شد
دنیا کارش عجیبه
گفتی که این جدایی بازیِ سرنوشته
این سرنوشت زشت کی اینطوری نوشته؟
حق من و تو نبود
این دوری و جدایی
رفتی ولی من هیچ وقت نگفتم بی وفایی
رفتی برو سلامت
روزگار تو شیرین
یادت نره عزیزم اون خاطرات دیرین
دارم بی تو میمیرم
بی تو اسیر دردم
خوشبخت بشی مهربون
دور سرت بگردم
تو نیستی اما اینجا عطر تنت هنوز هست
روی لبای سردم طعم لبت هنوز هست
صدای خنده هاتم توی گوشم هنوز هست
راستی عزیز خوبم منو یادت هنوز هست؟
می خوام تورو همه جا همیشه شاد ببینم
هرجا باشی تو دستات جام شراب ببینم
کجا هستی تو الآن
زیر کدوم آسمون
مواظب خودت باش
غم نبینی مهربون
غمو منو نخور تو قسمت من همینه
آرزومه رو لبهات خنده بازم بشینه
غمگینی و تنهایی نوشتن از هجر یار
دنیای من همینه
عاشقی و انتظار
برو خدانگهدار
برو تو خوش باش با دل
گریه هات از سر شوق
خنده هات از ته دل
کلمه جالبیه! نه؟
همه دوست دارن داشته باشن. منم دارم. نمی تونم داشته باشم؟
به آرزوهام فکر می کنم دیگه! پس به چی فکر می کنم! همین آرزوهای لعنتی منو به پوچی رسونده
آرزو داشتن من مساوی شده با آرزو نداشتن. آرزوهای پوچ. تو خالی. پس نظر تو اینه که برم بمیرم. خوب اینجوری هم خوبه هم من با آرزوهام میمیرم
آرزوهایی که تحققش واسم شده رویا …
۲۳ ساله آرزوهام دارن روز به روز باطل میشن. فکر کنم به خاطر نداشتن امید باشه! البته امید دارم. همینی که خانوادم هستن امید منم هست! ولی وقتی نباشن چی؟ امید من میمیره. پس بهتره همین جا تموم شه!
چه کار کنم؟ به چی فکر کنم. به چی دل ببندم؟ به این دنیایی که آرزوهام باید توش بمیره؟
اصلاً تو آرزوت چیه؟!
راستی نامرد رو چه وقت با آدما می گن؟ اصلا به آدم میگن؟
هوم؟؟؟ دیوونه شدم باز
ادامه مطلب...دلم گرفته است،دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده شب می کشم
چراغهای رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد
ای که شب ها در خیالم زیستی
در شبِ یلدا کنارم نیستی.
تا تهِ باران ، نماندی مثلِ من
مثلِ من در آستین نگریستی
من کجا پیدا کنم آئینه را
در کدام آئینه ام می ایستی
بر تمامِ بسترم تابیده ای
آفتابِ جمعه هایی ، چیستی
در شبِ یلدا تو را میخواست
ماهتابِ ماندگارِ کیستی
صبح، در من نسترن خواهد شکفت
بارشِ شب هایِ بی آبی ستی
ادامه مطلب...منوچهر محمدزاده
خروجی مطالب
خروجی نظرها