چه شد که دستم از دستانت جدا شد؟؟
چیزهایی یادم می آید..
انگشت اول که رها شد
گمان کردم:
اتفاقی بود
انگشت دوم و سوم که رها شد
گذاشتم به حساب لیزی دستانمان:
که عرق کرده بودند
انگشت چهارم که رها شد
فهمیدم که داری میروی،
انگشت پنجم را محکمتر گرفتم
ندانستم که ماهی را
هر چه سفت تر بگیری
زودتر می جهد..
زبان قاصر است
از توصیف اینهمه زشتی ِ تو و
اینهمه تنهایی من
کف دستم
هنوز زخم است
از فشار ناخن هایم به آن
که در نروی
خیلی نامردی …
من حسود شده ام
حسودم به کسی که به تو نزدیک است
غبطه می خورم حتی به تنهایی که با تو صمیمی ست
بیشتر از همه به پیراهن تنت حسادت می کنم حسودم که با وجودی به نام تو کامل میشود
حسودم به آن پیراهنت که عطر تنت را هرروزه بی منت نثارش می کنی
حسودم به آن یکی که می تواند همیشه گرمای تنت را ….تپش قلبت را احساس کند
که میتواند احساست را احساس کند!
و حسودم
حتی به اسمم که
گاهی بر زبانت جاری میشود
دیروز چشمانت رنگی داشت که درونم را به آتش می زد
دیروز نگاهم در تو ترسی ایجاد می کرد
دیروز لحظه ای دیدنت ، تمام خواسته ام بود
امروز چه راحت از کنار هم می گذریم
عشق بهانه ای بود برای ادامه دادن به این زندگی
بهانه ای کودکانه و شاید … احمقانه
هنوز حضورت را در چشمهایم احساس می کنم
هنوز حرفهایت در گوشهایم نجوا می کند
هنوز در تنهایی ،احساسی عجیبی به سراغم می آید
ومرا با خود می برد تو را می بینم ،
ودستت را که به آرامی در دست دیگری فرو رفته ،
ولبخندت را – که بر تمام وجودم لرزه می اندازد -
به رایگان به او می دهی
لحظه ای می خواهم بر گردم
و نگاهت کنم و به دوست داشتنهای دروغینت،
به لبخندهای ساختگیت
به صورتت-که درزیر لایه های دروغ مخفیش کرده ای ـ
به تمام آنچه که می توانستی بسازی
وخراب کردی
بخندم،
روزها…..
سالها…..
خروجی مطالب
خروجی نظرها