می دونم خیلی حقیرم واسه داشتن نگاهت
داشتن دستای گرمو اون وجود جون پناهت
می دونی خیلی بزرگی که بشی همنفس من
یا بشی سنگ صبورم که بشی همه کس من
زیر بار آرزوهام عمریه که دل شکستم
تو رسیدی به نهایت من هنوز به پات نشستم
واسه داشتن نگاهت دیگه من هیچی ندارم
غیر این قلب شکسته که دادی یادگارم
من سراسر التماسم پر عاشقونه مردن
اولین ناز نگاهت آخرین ترانه ی من
زخم بی تو زنده بودن منو از پا در میاره
آخره قصه همینه این مرام روزگاره
یه نظر فقط نگام کن من دیگه آخر راهم
تو حلالم کن عزیزم عشق تو تنها گناهم
معلومه که من عاشقت هستم
معلومه که من دل به تو بستم
معلومه نگاه آشناتو من چه عاشقونه می پرستم
معلومه بهت جونمو می دم
این روزا شدی تنها امیدم
عاشق شدم از همون شبی که چشمای سیاه تورو دیدم
دلم خورده بنامت ،قد دنیا می خوامت
شدی دارو ندارم، تنهات نمی زارم
رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه و تو که دستهایت سایه بانی بود بر بی کسی های من …
تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی
تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری
و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی …
افسوس رفتی … ساده ، ساده مثل دلتنگی های من و حتی ساده مثل سادگی هایم !
من ماندم و یک عمر خاطره و حتی باور نکردم این بریدن را
کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم !
کاش می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود
کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد …
رفتی و گریه هایم را ندیدی و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که ….
قصه به پایان رسید و من هنوز در این خیالم که چرا به تو دل بستم
و چرا تو به این سادگی از من دل بریدی ؟!!
خروجی مطالب
خروجی نظرها