به خدا دست خودم نیست …

به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم
یا اگر شادی زیبای ترا به غم غربت چشمان خودم می بندم
من صبورم اما…………
چقدر با همهء عاشقیم محزونم
و به یاد همهء خاطره های گل سرخ
مثل یک شبنم افتاده ؛ زغم مغمومم
من صبورم اما…………..
بی دلبل از قفس کهنهء شب میترسم
بی دلیل از همهء تیرگی تلخ غروب
و چراغی که تو را ؛ از شب متروک دلم دور کند می ترسم
من صبورم اما…………….
آه………….این بغض گران صبر نمی داند چیست

۶ نفر این دوست را می پسندند.
اردلان فرزین پنجشنبه مهر ۲۱, ۱۳۹۰ ۴ نظر
ادامه مطلب...

رفتی …

رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه و تو که دستهایت سایه بانی بود بر بی کسی های من …
تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی
تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری
و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی …
افسوس رفتی … ساده ، ساده مثل دلتنگی های من و حتی ساده مثل سادگی هایم !
من ماندم و یک عمر خاطره و حتی باور نکردم این بریدن را
کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم !
کاش می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود
کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد …
رفتی و گریه هایم را ندیدی و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که ….
قصه به پایان رسید و من هنوز در این خیالم که چرا به تو دل بستم
و چرا تو به این سادگی از من دل بریدی ؟!!

Be the first to like.
اردلان فرزین سه شنبه اردیبهشت ۶, ۱۳۹۰ نظرات
ادامه مطلب...

این روزها …

انگار مدتی است که احساس می‌کنم خاکستری تر از دو سه سال گذشته‌ام
احساس می‌کنم که کمی دیر است
دیگر نمی‌توانم
هر وقت خواستم
در بیست سالگی متولد شوم
انگار فرصت برای حادثه از دست رفته است
از ما گذشته است که کاری کنیم
کاری که دیگران نتوانند

فرصت برای حرف زیاد است
اما
اما اگر گریسته باشی …
آه …
مردن چه قدر حوصله می‌خواهد
بی آنکه در سراسر عمرت یک روز، یک نفس بی حس مرگ زیسته باشی!
انگار این سال‌ها که می‌گذرد
چندان که لازم است
دیوانه نیستم
احساس می‌کنم که پس از مرگ عاقبت یک روز دیوانه می‌شوم!
شاید برای حادثه باید گاهی کمی عجیب‌تر از این باشم
با این همه تفاوت احساس می‌کنم که کمی بی تفاوتی بد نیست
حس می‌کنم که انگار نامم کمی کج است و نام خانوادگی‌ام، نیز از این هوای سربی خسته است
امضای تازه‌ی من دیگر امضای روزهای دبستان نیست
ای کاش آن نام را دوباره پیدا کنم
ای کاش آن کوچه را دوباره ببینم
آنجا که ناگهان یک روز نام کوچکم از دستم افتاد و لابه‌لای خاطره‌ها گم شد
آنجا که یک کودک غریبه با چشم های کودکی من نشسته است
از دور لبخند او چه قدر شبیه من است!
آه، ای شباهت دور!
ای چشم های مغرور!
این روزها که جرأت دیوانگی کم است بگذار باز هم به تو برگردم!
بگذار دست کم گاهی تو را به خواب ببینم!
بگذار در خیال تو باشم!
بگذار …
بگذریم!
این روزها خیلی برای گریه دلم تنگ است!

Be the first to like.
اردلان فرزین سه شنبه فروردین ۲۳, ۱۳۹۰ ۲ نظر
ادامه مطلب...
خروجی مطالب
خروجی نظرها

دریافت اخبار با ایمیل:
براي عضويت در خبرنامه و دريافت اخرين اخبار ايميل خود را وارد كنيد...

Ardalan Farzin